تبليغاتX
رضا از گرگان
عمومی . سیاسی . شعر . ورزشی و...

در دوره قبل میلیون ها نفر قهر کردند و رای ندادند. اما گمان ام این بار خیلی ها برای اولین بار

شرکت کنند ؛ کسانی که از شر (…) به (…) پناه می برند، حتی کسانی که تردید دارند آیا

واقعا قرار است رای شان شمرده شود یا خیر! شاید با خودشان فکر می کنند دوره قبل که

میلیون ها نفرمان در خانه نشست و به همه دنیا اعلام شد که ایرانی ها نرفتند رای بدهند، چه

تفاوتی ایجاد شد ؟ مردم دنیا به کمک این جماعت میلیونی آمدند و نجات شان دادند ؟ این

بیست میلیون جرات کردند بگویند “های”؟ جامعه بین المللی فهمید مردم و دولت متفاوتند و

برای مان بوسه با گل سرخ فرستاد؟ چه کسی برای اعتراض خاموش لااقل ده نفر از این

میلیون ها نفر نیم کیلو تره خرد کرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:38  توسط رضا  | 

 آدم گاهي موقع‌ها حواسش نيست که دو دوره‌يِ رياست‌جمهوري معادل 8 سال و يا تقريبا يک

 دهه از عمر آدمه. براي مني که الان 30 سالمه، دو دوره من رو تقريبا مي‌رسونه به 40 سال.

 آينده‌ي من ِ نوعي بستگي زيادي به اين دهه‌ي آينده داره. تو مملکتي که من در اون زندگي

مي‌کنم هنوز در وضعيتي نيستيم که زندگي ‌من مستقل از اون کسي باشه که قراره

رييس‌جمهور بشه. براي همين برايم انتخابات رياست جمهوري خيلي مهمه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:21  توسط رضا  | 

ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ من براي اينکه گه تر از گه انتخاب نشود همچين گهي ميخورَم…!

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

ـــ بره اینکه این مِرتيکه رييس جُمهور نِره برينه به همه چي….!

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ بره ايکه دِلُم مِی خواد…!

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ مُو گه مُخُورُم راي بُدُم با تو …!

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ ديگه از قيافه اين اقاي ؟؟؟؟؟؟   ؟؟؟؟ حالت تهوع گرفتم…ابرو نمونده تو دنيا برامون…!

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ من راي ميدهم براي اينکه وظيفه هر ايراني مسلمانه…..! بيبينُم شما از تِلِفيزيون امَدِن اقا ؟

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ ما راي ميدهيم تا مشت محکمي بزنيم بر پوز ؟؟؟؟؟؟  ؟؟؟؟؟ نکبت…!

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ مجبورم اقا …مجبورم…! گند زد به مملکت اين مَردَک…!

  ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ والله حقيقتش دوسه تا گوني سيب زميني مُفتي دادَن مايَم که خوب نامرد نيستِم ديگه … مِفَهمي که برار…!

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ من نميخوام راي بدم عزيزم … خودِ خدا هم اگه کانديدا بشه  من بهش راي نميدم..!

 ـــ شما چرا ميخواي راي بدي؟

 ـــ اقا تو مسجد گفته راي دادن مِثه نماز خواندن واجبه …! گفته هرکي به ؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟ راي نِده مِره جَهندَم…. مو ماخام بُرُم بهشت بره هَمي رای مُدم ديگه…!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:36  توسط رضا  | 


هر کی در انزوا زندگی می کند و با این همه گاه گاه می خواهد خودش را به کسی بچسباند ، هر کی

بر حسب دگرگونیهای روز ، آب و هوا ، کاروبارش و جز آن ناگهان دلش می خواهد بازویی ببیند تا به آن

بیاوزد ،او نمی تواند بدون پنجره ای رو به خیابان دیری بپاید . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:1  توسط رضا  | 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر سفر نكني،
اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر برده‏ي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.

تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوري كني . .. .،

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر هنگامي كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
وراي مصلحت‌انديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن ….

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:2  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:12  توسط رضا  | 

یادته همکلاسی؟! …روزای مدرسه …چقدر کتک خوردیم از دست معلما …چقدر ترکه خوردیم از ناظم … چقدر خوب بود که زنگهای تفریح دنبال هم می کردیم و وقتی زنگ کلاس می خورد حمله می کردیم سمت شیرای آبخوری …با او لیوانای تاشو !! که سرشو می گرفتی و می کشیدی و لیوان می شد! و دوباره فشارش می دادی و توی جیب جا می شد!

یادته همکلاسی؟! چقدر آدامس خریدیم و عکس هاش رو چسبوندیم و پز دادیم …چقدر آدامس خرسی خریدیم و تف مالیدیم به عکس برگردونش و خالکوبی کردیم روی دستامون …چقدر خندیدیم و کتک کاری کردیم و شلنگ خوردیم و گریه کردیم.

یادته همکلاسی؟! چقدر لقمه نون لواش می اوردیم و ساندویچ می کردیم . یادته دوتومنی می دادیم 4 تا لواشک می خریدیم و می خوردیم ؟! یادته همکلاسی ؟ !نیمکتها سه نفره بود. یادته وقتی دیکته داشتیم چقدر سر و کله میزدیم تا وسط بشینیم.

یادته همکلاسی؟!چقدر اولای مدرسه مداد هامون تیز بودن و دفترهامون تمیز! مداد مشکی برای کلمه ها …نقطه ها با مداد قرمز! پاک کن دو رنگ که قرمزش مال مداد بود و آبیش مال خودکار که اصلا  آبیش دفتر رو هم سوراخ می کرد! چقدر مشق نوشتیم …چقدر دیکته نوشتیم …چقدر بد بود وقتی به شاگرد تنبل ها جایزه می دادن و به ما نمی دادن و تازه ده سال بعدش فهمیدیم که جایزه ها رو مامانا می دادن معلما تا بدن به بچه هاشون! و ما نمی دونستیم .

یادته همکلاسی؟! اونقدر می خوردیم زمین که سر زانوهامون پاره می شد و وصله های گرد و گنده رو می چسبوندن روی زانومون که مال من عکس توپ فوتبال داشت و مال تو عکس ماشین! و مد شده بود اصلا از بس سر زانوهای همه پاره می شد! یادته کیفامونو از بالای در پرت می کردیم تو حیاط و می رفتیم توی کوچه فوتبال بازی می کردیم..بعدشم کارتون می داد ..پینیکیو …خانواده دکتر ارنست …مدرسه موش ها …پسر شجاع …گوریل انگوری…سفرهای کمان …چوبین …فوتبالیست ها که یه ساعت روی هوا بودن و یه شوت می زدن .

یادته قاچاقی می رفتیم آتاری بازی می کردیم ..میکرو بازی می کردیم …سگا بازی می کردیم؟! یادته آخر شبا تند تند مشقا رو می نوشتیم تا زودی تموم بشه و لینچان ببینیم …آرایشگاه زیبا ببینیم …همکلاسی یادته؟! چی شد بچگیمون؟! چی شد مدرسمون؟! چی شدن دوستامون؟!همکلاسی؟! نمیشه برگردیم ؟! نه؟!

بغضم گرفته همکلاسی …دلم مدرسه می خواد ..بچگی می خواد ..ترکه ناظم رو می خوام و خنده های از ته دل اون موقع ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 17:41  توسط رضا  |